مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد، گفت: نصف قلمروم را به کسی می دهم که بتواند مرا درمان کند. همه جمع شدند تا ببینند چگونه می توان پادشاه را درمان کرد. هیچ یک نتوانستند.  تنها یک مرد دانا گفت: اگر یک آدم خوشبخت پیدا کنید و پیراهنش را بر تن پادشاه کنید، پادشاه درمان می شود. شاه پیک هایش را برای جستن یک مرد خوشبخت فرستاد. آنها سراسر کشور را گشتند ولی یک نفر خوشبخت پیدا نکردند.

آن که سرمایه داشت بیمار بود و آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد. اگر سالم و سرمایه دار بود از زن و فرزند خود راضی نبود و خلاصه هر کس از چیزی گله و شکایت داشت. یک شب پسر پادشاه از کنار کلبه درویشی می گذشت که شنید، یک نفر می گوید: خدا را شکر که کارم را تمام کرده ام. سیر غذا خورده ام. می توانم دراز بکشم و بخوابم.

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد پیراهن مرد را بگیرند و برای شاه بیاورند و مرد هر قدر بخواهد به او بدهند. پیک ها برای گرفتن پیراهن مرد وارد کلبه او شدند. ولی مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.

تولستوی

/ 1 نظر / 7 بازدید
ماه بانو

احتمالا خود پادشاه چندان به درد بخور نبوده که اهل شهرش هرکدوم یه بدبختی ای داشتن!!